تبليغاتX
زیبای نابغه
یک داستانواره

 

مردم ناراحت بودن، افکار عمومی شدیدا تحت تاثیر گم شدن محمد مهدی قرار گرفته بود.و خامنه ای ناگزیر بود گوشه ای از خطبش رو به این موضوع اختصاص بده.
عزیزان من.کارهای الهی هیچ کدامشان بی حکمت نیست.من از خداوند متعال شاکرم که چنین نعمتی را ،چنین یوسفی را به ملت ایران اعطا کرده.بی شک مهدی گوشه ای از تجلی زیبایی و قدرت الهیست.در انتها متذکر میشوم که عزیزان من، یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...صدای گریه مردم و مخصوصا زنها از گوشه وکنار بلند شد.

محمد مهدی میشنید و اشک صورتش رو خیس کرده بود.

این تصاویر به طور زنده داشت در شبکه اول پخش میشد.در استودیو مسئوول انتخاب تصاویر داشت تصاویر رو انتخاب میکرد و میفرستاد رو آنتن که پخش بشه.و مرتب دستور صادر میکرد.دوربین ۵ زوم کن...دوربین ۷ نمای بازتر رو بگیر...دوربین ۱۲ به سمت جمعیت...دوربین ۱۰ زوم بیشتر بیشتر...اون حواسش به جمعیت بود و اصلا به روی برج توجهی نداشت.یهو انگار که برق گرفته باشدش فریاد زد.برگرد برگرد برگردعقب.اون تصویری رو از نمای بالای برج آزادی به طرف جمعیت رو فرستاده بود رو آنتن.پخش زنده قطع شد.ثانیه هایی بعد.تمام خطوط تلفن روابط عمومی صداو سیما اشغال شد.فیلمبرداری که از تو هلیکوپتر و از نمای بالا فیلمبرداری میکرد،تازه متوجه شده بود و فریاد زد اون مهدیه...اون محمد مهدیه.مهدی پیداشد...

البته الان دیگه همهء ایران میدونستن مهدی پیدا شده.چون خودشون با چشم خودشون از تو تلویزیون روی برج آزادی دیده بودنش. دقایقی بعد میدون آزادی تا کیلومترها مملو از جمعیت بود.جمعیتی که مهدی رو صدا میزدن.و به بالای برج آزادی نگاه میکردن.
اما حالا مهدی توی هلیکوپتر بود.

روز بعد.اطراف برج میلاد پر از جمعیت  خوشحال و منتظر بود.از اقصا نقاط جهان برای دیدن محمد مهدی اومده بودن .این برنامه به طور زنده برای تمام دنیا پخش میشد.خبرنگارا از هر کشوری چند تا حظور داشتن.ال سی دی های غول پیکر صحنهء مربوط به حظور محمد مهدی رو بسیار بزرگ و واضح نشون میدادن.ده ها آمبولانس اطراف برج میلاد پارک شده بودن.

لحظاتی بعد محمد مهدی با قد بلند و قدوم محکم و استوارش با یه کت وشلوار سفید وارد صحنه شد.به محض ورودش انفجار بغضهای ترکیده و گریه و فریاد برج میلاد رو به لرزه درآورد.از هر طرفی صدای دوست دارم به زبانهای مختلف بلند شد.گلهای زیادی به طرف محمد مهدی پرتاب میشد.صدها بوسه به طرفش پرتاب میشد.آمبولانسها مردم از حال رفته رو به بیمارستان انتقال میدادن.

محمد مهدی با صدای دلنشین و رسای خودش و خیلی خودمونی شروع به صحبت کرد.
من و ایرونیا طبق یه پروسه ای دیگه با هم ندار شدیم.انفجار خندهء جمعیت.
طبق همین پروسه میگن تو قزوین اتفاقاتی افتاده.انفجار قهقههء مردم.
عادت داشت کم و گزیده حرف بزنه.
با سنگینی و متانت اما موزون با انگشت به گروه نوازندگانش اشاره کرد.آهنگ دلنشینی شروع شد و محمد مهدی شروع به اجرای کنسرتی به زبان بین المللی شد.

 ............................................                                  I LOVE ALL PEOPLE IN ALL POSITION

ترجمهء کنسرت به زبان فارسی:

من همهء مردم رو در هر موقعیتی دوست دارم                             من آفریقایی پوست به استخوان چسبیده رو دوست دارم

من همنوعان آمریکایی خودم رو دوست دارم                                من اسراییلیها و فلسطینیها  رو دوست دارم

من صدام حسین رو من بوش رو دوست دارم                               من خامنه ای رو و باراک حسین اوباما رو دوست دارم

همنوعان من کسی میتونه به دنیا کمک بکنه                                 که عاشق اهل دنیا باشه نه حتی عاشق قسمتی از اهل دنیا

همنوعان من دنیا به حاکم نیاز نداره                                          حاکمیت سیاست رو در نتیجه داره

دنیا به مغز متفکر و خیرخواه نیاز داره                                      مغزی که چگونگی بهتر زیستن رو تبیین کنه

جهان به مرز نیاز نداره                                                       یک وجب از خاک زمین به همهء اهل زمین متعلقه

 همنوعان من عاشق جهان یکپارچه باشید                      همنوعان من فرزند جهان باشید

 یکسال بعد:

واشینگتن پست:تاکنون ۱۸۶کشور به طرح جهان یکپارچه ملحق شدند.

نیویورک تایمز:ایجاد سازمان مغزهای متفکر و خیراندیش در قلب آفریقا توسط جهان یکپارچه.

                                                                                                                         پایان

جمله ای از نویسنده:خواننده باور کن دوست دارم.چرا؟چون  I LOVE ALL PEOPLE IN ALL POSITION

توصیه ای از نویسنده:فرزند جهان باش

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:40  توسط کامران | 
 

محمد مهدی روی برج آزادی زیر گرمای سوزان آفتاب،عریان و درمونده مونده بود.اون حتی نمیتونست پاشه چون دیده میشد. نمیدونست چیکار کنه.از گرمای زیاد حتی نمیتونست تمرکز کنه و یه راه چاره پیدا کنه.تنها چاره ای که به ذهنش رسیده بود این بود که به خودش اطمینان کنه و تا تاریکی هوا صبر کنه و با تمرکز دوباره سعی کنه که پرواز کنه و به اتاقش برگرده.با تاریکی هوا دیگه جلب توجه هم نمیشد.با خودش گفت: من باید ۹شب خودمو به استودیو برسونم وگرنه غوغایی به پا میشه.من میتونم امشب دوباره پرواز کنم.آره من میتونم.ساعتها گذشت و محمد مهدی چاره ای جز صبر وتحمل نداشت.

حالا ساعت ۷ شده بود و هوا کم کم رو به تاریکی میرفت امروز هوا زودتر از همیشه هم تاریک میشد چرا که ابرای سیاهی داشتن جلوی خورشید رو میگرفتند.محمد با خودش گفت: حالا دیگه وقتشه باید برم به حالت خلسه.اینکار حداقل نیم ساعت طول میکشید.شرایط اصلا مسائد نبود اما با اینحال اون تونست بعد از ۴۵ دقیقه خودشو به حالت خلسه ببره.حالا نوبت بی وزن کردن بود.اون شروع کرد به حس کردن بی وزنی.تمرکز در این شرایط سخت بود اما اون بعد از یک ربع موفق شد.حالا نوبت پرواز بود،تمام تمرکزش رو روی حس پرواز جمع کرد.خواست کم کم از سطح برج فاصله بگیره که ناگهان یه چیز سردی رو روی بدنش حس کرد.تمرکزش به هم ریخت.دوباره سعی کرد،اینبار ۱۰ سانتیمتر هم فاصله گرفت اما باز یه نقطهء کوچیکی از بدنش احساس سرما کرد و دوباره تنش با سطح برج تماس پیدا کرد.بدنبال این، نقاط دیگه ای از بدنش این احساسو پیدا کردند.و این احساس تمام بدنش رو فرا گرفت تا جایی که محمد از حالت خلسه خارج شد.چشاشو باز کرد و گفت:آه خدای من نه.بارون!

ساعت نه و نیم شب بود ودر استودیو جنجالی به پا شده بود.از اون مهمتر در رسانه های خبری دنیا که بی صبرانه منتظر دیدن وشنیدن محمد مهدی بودند و حالا نیم ساعت از ساعت مقرر گذشته بود و از محمد مهدی خبری نبود.جمع کثیری از رسانه های دنیا رسانهء ایران و حتی دولت ایران رو به باد استیضاح گرفته بودند.
رسانهء ایران بی کفایت است...دولت ایران شایستگی داشتن چنین نابغه ای را ندارد...ایران مردم دنیا را به تمسخر گرفته است...
گوشه ای از سخنان سخنگوی دولت ایران به صورت پخش زنده برای دنیا:ما از مردم دنیا خواستاریم که عذر ما را در این رابطه پذیرا باشید و بدانید که ما با تمام توان خود در پی حل این مسئله هستیم.هم اکنون کمیته ای ویژه برای یافتن محمد مهدی تشکیل شده و نیروی انتظامی هم بسیج شده است...

محمد مهدی روی برج آزادی،عریان و زیر باران شرایط سختی رو میگذروند.چند بار سعی کرد دوباره به حالت خلسه بره اما فایده نداشت.هیچ راه چاره ای به ذهنش نمیرسید.با خودش میگفت:محمد تو که نمیخوای تا ابد اینجا باشی.پس باید از مردم کمک بخوای.اما نه... اونوقت تمام شخصیتم تو تمام دنیا زیر سئوال میره.محمد مهدی عریان روی برج آزادی احمقانست.حتی نمیتونم فکرشو بکنم.ولی ....ولی من چاره ای جز این ندارم.
ساعت ۲ نیمه شب بود و باران همچنان میبارید.محمد عین موش آبکشیده شده بود.بالاخره تصمیمش رو گرفت.خودش رو به لبهء برج رسوند و فریاد زد کمک... کمک...کمک...کسی صدای منو میشنوه.کمک...جوابی نیومد.خوب که نگاه کرد این نزدیکیها کسی رو ندید.هرکی بود تو اتوموبیلش بود وسریع رد میشد.خیلی سعی کرد و کمک خواست اما هیچ کس صداشو نشنید.خسته شد.
دیگه بارون بند اومده بود.ضعف زیادی احساس میکرد.خیلی خسته بود.چشاش داشت بسته میشد.با خودش گفت تا فردا صبح دووم بیار محمد.صبح نزدیکه.و چشاش بسته شدن.صحنهء زیبایی بود.بارون تابستونی دیگه بند اومده بود.ابرا از جلوی قرص ماه کنار رفته بودن.نور مهتاب به تن سفید و عریان محمد مهدی میتابید.تنش زیر نور ماه برق میزد.موهای بلند و خیسش ریخته بودن رو صورتش.
صبح با صدای خیلی بلندی که از نزدیکیهای گوشش میومد از خواب پرید.خیلی ترسیده بود.لحظاتی گذشت تا بیاد آورد که قضیه چیه و اون کجاست.صدا صدای بلند گوهایی بود که به لبه های برج آزادی متصل شده بود.با خودش گفت:من این صدا رو میشناسم این ...این صدای خامنه ایه...آره وای خدای من و امروز جمعست و نماز جماعت.پس حالا اینجا باید پر از جمعیت باشه...
سرش رو کمی بلند کرد و از ترس به خودش لرزید.تا ۲کیلومتر اطراف میدون آزادی مملو از جمعیت بود.زن و مرد.

ادامهء داستان در ۱۵بهمن نوشته میشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:0  توسط کامران | 
 

محمد مهدی رو تختش دراز کشیده بود پنجره رو تا انتها باز کرده بود.مدتی بود تمرین میکرد.تمرین اینکه خودشو بی وزن کنه و بتونه تو هوا پرواز کنه.همیشه دلش میخواست کارای خیلی سخت و تقریبا نا ممکن رو به انجام برسونه و اطمینان هم داشت که میتونه.دیر بشه دروغ نمیشه.مثل هر شب تمرین رو شروع کرد.برای اینکه رو پوستش هیچ چیزی رو حس نکنه کاملا لخت شده بود.چشماشو بست.چندی گذشت تا رسید به حالت خلسه.تلقینات رو خودش رو شروع کرد.تا حد ممکنه سعی کرد خودشو بی وزن بکنه.تا اینجا مشکلی نداشت،حالا احساس بی وزنی میکرد مشکل از اینجا به بعد بود.یعنی پرواز. میدونست حالا حالاها نمیتونه به این هدف برسه.هنوز باید تمرین میکرد.برج آزادی از پنجرهء اتاقش پیدا بود.شروع کرد به تصویر سازی و حس کردن پرواز.جزء به جزء و سعی میکرد هرچه واقعی تر همه چیز رو عین واقعیت تجربه کنه.اول سرش از رو تخت بلند شد بعد تنش و اخر سر هم پاهاش.تصویر کرد حالا ۱۰سانتیمتر از رو تختش فاصله گرفته.بعد سعی کرد خودشو بچرخونه به طوری که سرش به طرف برج آزادی باشه و بتونه از پنجره بره بیرون.حالا تصویر کرد داره از پنجرهء اتاقش میره بیرون.حتی تفاوت دمای بیرون با داخل اتاق رو احساس میکرد.هرچند تو حالت خلسه بود.اما میدونست که امشب داره خیلی بهتر تمرین رو انجام میده.چون همه چیز خیلی واقعی به نظر میرسید.شروع کرد به حرکت به طرف برج آزادی.بارها فاصله رو تخمین زده بود.با خودش گفت: خدای من خیلی واقعیه امشب دارم موفقتر عمل میکنم.حتی وزش باد رو رو پوست تنش حس میکرد.موهاش رو حس میکرد که رو صورتش ریختن و تکون میخورن.خب حالا دیگه به برج آزادی رسیده بود.سعی کرد فرود بیاد روی برج.وفرود اومد.با خودش گفت:اوه خدای من،من حتی خشن بودن سطح برج آزادی رو هم حس کردم.این عالیه.حتی وزش باد تابستونی رو هم دارم حس میکنم.چقدر اینا واقعی به نظر میرسه.همیشه بعد از تمرین، یکسره به خواب میرفت،چون بعد از حالت خلسه خواب خیلی میچسبید و مفید بود.پس تصمیم گرفت که همونطور بخوابه.خسته بود.روز پرمشغله ای رو گذرونده بود.وفردا هم کلی کار داشت.

صبح قبل از اینکه چشاشو باز کنه زیر خودش احساس خشنی داشت.انگار که روی سنگ خوابیده باشه. چشاشو باز کرد.به جای سقف اتاق چیزی دید که ترس تمام وجودش رو فراگرفت.انگار که برق گرفته باشدش.آره اون دیشب جدی پرواز کرده بود.اون حالا روی برج آزادی بود اونم کاملا لخت.با خودش گفت: وای خدای من.اصلا فکر نمیکردم همین اولین شب بتونم پرواز کنم.حالا چیکار کنم.

این اتفاق در حالی واسه محمد مهدی میفته که اون قرار بود بنا به درخواست مکرر مردم جهان یه برنامهء پخش زنده از شبکهء بین المللی ایران واسه تمام دنیا اجرا کنه.یه سخنرانی.یه پیام به جهانیان.اون ساعت ۹شب برنامه داشت.

ادامهء داستان در ۱۵ دی نوشته میشود.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 9:0  توسط کامران | 
 

سرتیتر روزنامه های کثیرالانتشار ایرانی در تاریخ ۳۰ آبان ۱۳۶۰: پسر ۲ ساله ای در یکی از روستاهای بندر انزلی در ۲ماهگی حرف میزند و راه میرود.

سرتیتر روزنامه های کثیرالانتشار ایرانی در تاریخ ۲۵ دی ۱۳۷۱:پسر ۱۱ساله ای به نام محمد مهدی از شهرستان بندر انزلی موفق به اخذ ۲ دکترا در رشته های زیبایی شناسی و روانشناسی شد.

گزیده ای از رسانه های ایران و جهان در سال ۱۳۸۷:
مجلهء اینتر نشنال nice boy:کمیتهء برگزاری مسابقهء سالانهء زیباترین پسر دنیا جایزهء اول خود را به محمد مهدی از کشور ایران اعطا کرد.این در حالیست که محمد مهدی در این مسابقه شرکت نکرده بود.

سایت رسمی موریس مورگان پدر علم زیبایی شناسی در دنیا:محمد مهدی یک زیبا نیست او فراتر از واژهء زیبایی است.

شبکه voa(صدای آمریکا):محمد مهدی این نابغهء زیبای ایرانی و شناخته شده در جهان درخواست هالیوود را برای بازی در فیلم فرانابغه برای سومین بار رد کرد.

سرتیتر نیویورک تایمز:رد دعوت مایکل جکسون و جنیفر لوپز برای اجرای کنسرت مشترک برای چندمین بار از طرف محمد مهدی.

سایت رادیو فردا:رفسنجانی هم نتوانست خود را کنترل کند.به همراه پخش تصویری معنی دار از صحنهء بوسهء رفسنجانی بر گونهء محمد مهدی.

واشینگتن پست:کاندولیزا رایس وزیر امور خارجهء آمریکا:بنا به درخواست ملت آمریکا از هر تلاشی برای آمدن محمد مهدی به آمریکا فرو گذار نخواهیم کرد.

شبکه یک ایران:خامنه ای:خداوند یوسفی دیگر فرستاده و این سراسر حکمت است.

شبکه جوان ایران:تعداد افراد از حال رفته در کنسرت امروز محمد مهدی از ۳۴۷ نفر تجاوز کرد.

سایت رسمی کارین کریشما کارگردان بالیوودی فیلم سینمایی و جنجالی زیبای نابغه:کارین کریشما:تنها زیبایی ناب چهره و اندام محمد مهدی برای فروش بی سابقهء فیلم کافی بود اما او با آن بازی محشر خود نه تنها مرا بلکه دنیا را متحیر کرد.یکی از مشکلاتم اینجا بود که وقتی محمد میخندید همهء نگاهها به او معطوف میشد و هیچ کس کارش را به خوبی انجام نمیداد.

ادامهء داستان در ۱۵ آذر نوشته میشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:41  توسط کامران | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در وبلاگ زیبای نابغه شما داستانواره ای درباره’ یک پسر نابغه’ زیبا را میخوانید که تمام دنیا را با زیبایی و نبوغ خود تحت تاثیر قرار داده.جالب اینجاست که تحت شرایطی این نابغه’ زیبا لخت روی برج آزادی قرار میگیرد.زمان بروز شدن 15 هرماه.

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
پیوندها
دریای برفی
غواص اندیشه
روزهای خاص
kamranokpic
همسر مطلوب من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM